رفیقه ماداریم...
خداییش رفیقه ماداریم برداشته اس ام اس داده : سلام محمدرضا یه شعر
میخواستم کار بدی کردم دوستیمون با دختره داره بهم میخوره چند بار دیگه هم این
کارو کردم ولی منو بخشیده اما جون تو این بار چنان ناراحت شده که میخواد بهم
بزنه دنبال یه چیز تاثیر گذار میگردم که به قول خودم خرش کنه بهش میگم شمارش
بده خودم راضیش میکنم نداد ولی بگذریم میگه چند دقیقه دیگه میام میگیرم میگم
آخه شعره برنج که نیست برات تو پلاستیک بریزم دیدم خیلی اسرار میکنه براش یه
چرتی نوشتم گفتم بزارم تو وبلاگ ببینین خداییش به همین راضی شده بود
وخوشحال... چقد دخترا سادن
امروز ز آه دل خود غمگینم/ بر دیده وقلب زخمی ام بد بینم
امروز چنان از ته دل سوخته ام/ کز فعل بد و کار بدم چرکینم
از کار بدم مشخص است می دانم/ در مذهب عشق کافری بی دینم
اما مه من ماهرخم دلبرکم/ بشنو تواز این قلب ودل خونینم
بار اول نیست من بد میکنم/ گوهر حرف تو را رد میکنم
بارها عهد نکردن بسته ام / عهد خود را باز هم بشکسته ام
بارها کردم ولی بخشیده ای/درد غم را از نگاهم دیده ای
دیگر اماحرف بخشش گویمت من ازچه رو/گشته است مجنون تودرپیش توبی آبرو
بچه بودم گفته اندبخشش بزرگان میکنند/گفته اندمعشوقه هارسم نیاکان میکنند
حال قلب عاشقم بی تاب شد/ در غم آن عشق پاک و ناب شد
حال از تو خواهشی دارم عزیز/ عفو کن مجنون خود را بی نظیر
مهربانم، گلرخم ، جانانه ام / گوهر خود را نبر از خانه ام
و در آخرفلانی عزیز نذار آخرین بیت شعری که نوشتم این باشه:
(مرغ شب مرده و بخت من بدبخت نگر
شیون مرگ مرا مرغ سحر داده به سر
پس خداحافظ تو ....حافظ تو رفت دگر
بعد من بر سر هر مرده که شیون کردی
شیون مرگ مرا مرگ من از یاد مبر)
البته گفته باشم این آخرش که شعر نسبتا خوبیه رو از تو یه کتاب که دم دستم بود نوشتم تا زیاد ضایع نباشه شعرم