اهل دل

اینجا عشق هنوز نفس میکشد

اهل دل

محمدرضا
اهل دل اینجا عشق هنوز نفس میکشد

پست ثابت



من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم؛

زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند ...









تاريخ : شنبه 12 اسفند1391 | 10:3 | نویسنده : محمدرضا |

جمعه ای دیگر

چقدر جالبند واژه هاي وارونه: جنگ و گنج.. درمان و نامرد.. قه قه و هق هق..

اما درد همان درد است! یا صاحب الزمان، دلم دردي دارد كه درمانش فقط

آرامش وارونه میخواهد: "شمارا".



تاريخ : جمعه 30 آبان1393 | 17:30 | نویسنده : محمدرضا |

آرزوی یه هفته ی خوب

ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻏﻢ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﻧﻴﺴﺖ
ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻴﺴﺖ
ﺩﻟﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ
ﺭﻫﺎ ﺳﺎﺯﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻭﺗﺸﻮﻳﺶ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻨﺒﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ
ﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺭﻭﺣﻢ ،ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩ

ﻭ ﺍﺯ ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ، ﻗﺮﺍﺭﻱ ﺗﺎﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ
ﺗﺒﺴﻢ ﻫﺪﻳﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻨﺪ

ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ، ﻣﻦ ﻋﻬﺪ ﻣﻲ ﺑﻨﺪﻡ
ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺎﺷﻢ، ﻫﻤﺎﻥ ﺟﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺪﻳﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩ
ﻭ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺭﺍ ،ﺳﺨﺖ ﺁﺯﺭﺩﻧﺪ

ﻭ ﺩﺭ ﭼهاﺭﺷﻨﺒﻪ ﺍﻳﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﺯﻳﺒﺎ، ﻛﻪ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﻫﺎﻳﺶ ﺷﻜﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ

ﻭ ﺩﺭ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ، ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ

ﺑﺎ ﺭﺿﺎﻳﺖ، ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎ ﺳﺨﺎﻭﺕ ،ﻣﻬﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ
ﺑﺎ ﺳﻌﺎﺩﺕ، ﺑﻬﺮﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ
هفته تان بي نظير



تاريخ : جمعه 30 آبان1393 | 17:27 | نویسنده : محمدرضا |

لذت زندگی

مشکل ما در فهم زندگیست،لذت بردن را یادمان ندادند!

همیشه در انتظار به پایان رسیدن روزهایی هستیم که

بهترین روزهای زندگیمان را تشکیل می دهند:

مدرسه.. دانشگاه .. کار..

حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم بدون لذت بردن از مسیر!

غافل ازینکه زندگی همان لحظاتی بود که می خواستیم بگذرند..



تاريخ : شنبه 17 آبان1393 | 9:14 | نویسنده : محمدرضا |

ویژگی های شخصیتی شمر

امام حسین(ع) را چه کسی به شهادت رساند؟! فردی که ۱۶ بار پای پیاده به حج رفت!یکی از افراد مقابل ابا عبدالله الحسین علیه السلام، شمر بن ذی الجوشن است. از فرماندهان سپاه امام علی در جنگ صفین و جانباز امیر المومنین کسی که در میدان جنگ تا شهادت پیش رفت. این چنین کسی حالا در کربلا شمر می شود. با ورودش به کربلا همه چیز عوض می شود. شمر آدم کوچکی نیست اگر نیایش های شمر را برای شما بخوانند و به شما نگویند که این ها مال شمر است شما با آن ها گریه می کردید. حال می کردید، هیچ گاه گفته نمی شود که وقتی شمر دستش را به حلقه خانه خدا می زد چگونه با خدا زمزمه می کرد!
91785_388
فرض کنید الان از صحنه کربلا خارج شده اید، یک نفر به شما هم می بگوید همه چیز برای رفتن شما به خانه خدا آماده است. آیا شما حاضرید با پای پیاده به این سفر بروید؟ مطمئنا می گویید: نه! اما اگر به این سفر سه و چهار ماه که زخم خستگی، تشنگی و گرسنگی دارد. یک بار بروید بار دیگر به شما بگویند نمی روید. این آقایی که ما صحبتش را می کنیم (شمر) شانزده بار با پای پیاده به سفر حج رفته است. فکر نکنید شمر اهل نماز و روزه نبوده و یا از آن دسته آدم هایی بوده که عرق می خوردند، عربده می کشیدند؛ شمر و بسیاری دیگر که آن طرف ایستاده اند، آدم هایی هستند که پیشانی پینه بسته داشتند.
بسیاری از آن ها اهل تهجد بودند.تعدادی از این افراد با پیغمبر (ص) هم دیده شده اند. وقتی امام حسین به کربلا وارد شد بعضی از این افراد را صدا زد و فرمود: « مگر شما پیغمبر را ندیدید؟» الان این افرادی که پیغمبر را دیده بودند و رو به سوی قبله نماز می خواندند، رو در روی امام ایستاده اند. امروز من در کتاب تاریخ مسعودی می خواندم که در کربلا هر روز ۲۰۰۰۰ نفر در فرات غسل می کردند. غسل قربه الی الله که حسین را بکشند و می گفتند: غسل می کنیم تا ثوابش بیشتر باشد.در ظهر عاشورا وقتی ابا عبدالله علیه السلام برای نماز خواندن، اذان می گفتند فکر نکنید در آن طرف کسی نماز نمی خواند. آن ها هم نماز می خواندند! برخی از این افراد به ابا عبدالله علیه السلام می گویند که نماز شما قبول نیست! و حبیب به آن ها می گوید: « نماز شما قبول است؟! » درگیری می شود .حبیب به شهادت می رسد. حضرت حبیب پیش از نماز ظهر ابا عبدالله به شهادت رسیدند. چه خصوصیاتی باعث شکل گیری شخصیت های منفی می شود؟ما در کربلا به کلاس شمر شناسی نیاز داریم. یک کلاس به عنوان تحلیل شخصیت شمر. شمری که شانزده بار به مکه رفته، جانباز امیر المومنین بود، کسی که در کنار مولا زخمی شده بود، چه شد که فرمانده جنگ حضرت علی علیه السلام به این جا رسید؟ این مسئله نیاز به تحلیل و بررسی دارد.
این هشدار و اندازی برای امروز و فردای ما. شمر با سه ویژگی، شمر شد۱٫ اولین خصوصیت شمر این بود که می گفت: شکم از همه چیز برای من مهم تر است. مهم بود که غذای خوب بخورد و برای دست یافتن به این غذا دست به هر کاری می زد.آیا غذا برای شما اولین مسئله زندگی است؟ در خانواده های ما وقتی که شام را خوردند به فکر ناهار فردا هستند.دعوای شکم دعوای مسخره ای است که همه ی ما با آن درگیر هستیم. فکرش را بکنید اختلاف همه غذاها ی عالم خیلی کم است. خدا حفظ کند آقای جوادی آملی را می گفتد:
« فرق تمام غذاها بیست سانتی متر است. یعنی از نوک زبان تا ته زبان.» وقتی از این فاصله گذشت دیگر باهم فرقی ندارند. می خواهد چلو کباب و پیتزا باشد یا نان و ماست. همه ی دعواها بر سر همین بیست سانتی متر است. شمر نتوانست دعوای بیست سانتی متری را برای خود حل کند.حضرت علی علیه السلام یک بار اراده کرد جگر بخورد گفت هفته بعد، هفته بعد، هفته بعد افتاد ماه بعد، یک سال این خوردن جگر را به تأ خیر انداخت. بعد از یک سال جگر تهیه کرد. دود جگر کباب کرده از دیوار خانه بیرون رفت. در زدند کسی گفت: خوش به حال شما که بوی این غذا از خانه تان بلند است من چند ماهی است از این غذا نخورده ام، حضرت فرمودند: « این غذا را به او بدهید » دوستی می گفت: مولا علی مسئله ی شکم را برای خود حل کرده بود و می توانست از غذایش بگذرد و به قول سعدی:تنور شکم دم به دم تافتن مصیبت بود روز نایافتناما شمر نتوانست مسئله غذا را برای خود حل کند. شمر عبدالبطن یعنی اسیر و بنده ی شکم بود و این اسارت او را بیچاره کرد.یک روز بهلول از راهی می گذشت. هارون او را صدا زد و گفت: ما را نصیحتی نمی کنی؟ می خواست او را دست بیندازد بهلول گفت: حوصله نصیحت ندارم. اما می توانم سوالی از تو بپرسم؟ گفت: بفرما. بهلول گفت: اگر می خواستی غذا بخوری و غذا را در دهانت گذاشتی و هر کاری کردی غذا پایین نرفت چه کار می کنی؟ حاضری چقدر از ثروتت را بدهی؟ هارون کمی فکر کرد و گفت: نیمی از ثروتم را می دهم. بهلول گفت: حالا سوالم را طوری دیگر مطرح می کنم. اگر غذا پایین رفت ولی هر کاری کردی نتوانستی آن را دفع کنی چه می کنی؟ گفت معلوم است می میرم.نصف ثروتم را می دهم تا رهایی پیدا کنم. بهلول گفت: می بینی همه دعوا سر یک روده و یک فرو دادن و پس دادن است است، توجه به همین ریزه کاری ها ما را از گناه و عصیان باز می دارد.
از امام پرسیدند: تقوا چیست؟ فرمود: وقتی در بیابان راه می روی سعی می کنی خارهای ریز در پایت نرود یا خارهای درشت؟ اگر عاقل باشید هر دو. تقوا این است یعنی نه مرتکب گناه کوچک شوی و نه بزرگ. چرا که گناهان ریز، زمینه ارتکاب گناهان بزرگ است.۲٫ نکته ی دوم که در شخصیت شمر بود این بود که چشم دیدن پیشرفت هیچ کس را نداشت و به خاطر همین مسئله است که به کربلا آمد.شمر نزد عبید الله بن زیاد نشسته بود که نامه ایی از عمر بن سعد به عبیدالله رسید. عمربن سعد نوشته بود: ای امیر من با حسین مذاکره کردم. حسین دو پیشنهاد دارد : ۱- به مکه و مدینه برگردد. ۲- اگر اجازه بدهی به هر سرزمینی بخواهد برود.عمر بن سعد نمی خواست جنگی صورت بگیرد و در آغاز دوست نداشت امام حسین کشته شود. اما در ادامه برای جنایت آماده شد.عبید الله می گفت: بد نیست اگر این طوری شود مسائل ما حل می شود. همان جا شمر محکم به پهلوی عبیدالله زد و گفت: الان فرصت بسیار خوبی است و حسین در چنگ توست. عمر بن سعد دارد سازش می کند در حالی که حسین در هفتاد کیلو متری ما اردو زده است و به راحتی می توانیم او را در پنجه خود بگیریم. اگر برگردد در مکه و مدینه قدرتی برهم می زند و دیگر هیچ کس نمی تواند با او درگیر شود. ابن زیاد گفت: خوب گفتی.
الان چنگال هایمان در گلویش فرو رفته. خودت بلند شو و برو. گفت: من می روم اما اگر عمربن سعد نپذیرفت که من بجنگم، گردنش را بزنم و سرش را برای شما بفرستم؟ و خود فرمانده لشگر شوم؟ ابن زیاد گفت: این کار را بکن.شمر آدمی است که مدام از این و آن می گوید. او یک روح شقاوت پیشه دارد. خداوند در سوره حجرات به این مسئله اشاره کرده است که اگر فاسقی نزد شما آمد و خبری پیش شما آورد، زود تأییدش نکنید و هیچ گاه از خبر چینی دیگران لذت نبرید. مثلا فردی نزد ما می آید و خبری را به ما می گوید ما می گوییم راست می گویی؟ این کار باعث تشویق طرف مقابل می شود و این عامل باب غیبت را می گشاید.
 
٫3 قرآن مجازات بد کاران را مشخص کرده ولی بد ترین مجازات ها متوجه کسانی است که زخم بر جان دیگران می زنند. حفره در روح ها ایجاد می کنند. سرزنش می کنند و می شکنند.
و این خصوصیت متأسفانه در دنیا به اندازه ی ایران نیست. من کشور های دیگر را هم دیده ام اما هیچ کشوری لطیفه ساز تر از ایران نیست. هر چیزی را بهانه ی دست انداختن می کنند.در کربلا شمر بارها دست انداخت و حرف های آزار دهنده ای به ابا عبدالله علیه السلام زد.این سه خصوصیت از جانباز امیر المومنین علی علیه السلام شمر را ساخت، شمری که در کربلا با قساوت کامل بر سینه پسر پیغمبر نشست و با بی رحمی تمام دوازده ضربه از پشت بر گردن ابا عبدالله علیه السلام وارد کرد و بعد هم سرخون چکان حسین علیه السلام را دست گرفت و از قتلگاه بیرون آمد.


تاريخ : پنجشنبه 8 آبان1393 | 9:46 | نویسنده : محمدرضا |

حملات شیمیایی

متأسفانه با خبر شدیم دشمنان انقلاب اسلامی ایران پس از شکست های متوالی و ضربات کوبنده از سوی ملت دلیر ایران اقدام به بمباران شیمیایی شهر های ایران نموده اند.

حجم این بمباران های شیمیایی که باعث آلودگی شدید هوا و محیط زیست شده است در کلان شهر های ایران به دلیل وجود جمعیت زیاد بیشتر از سایر نقاط کشور بوده است.

بنا به آمار هایی که هر دقیقه به تعداد آن افزوده می شود تعداد زیادی از هموطنان عزیزمان با استشمام هوای آلوده مسموم شده اند و حال بسیاری از آنان وخیم گزارش شده است.

سازمان ملل و مجامع بین المللی مدعی حقوق بشر در کمال ناباوری تاکنون هیچ اعلام موضعی ننموده و این حملات ضد بشری را محکوم نکرده اند.

مسئولین از مردم درخواست نموده اند با حفظ اصول اولیه از مبتلا شدن به آلودگی ها جلوگیری نمایند و کنترل بیشتری بر روی افراد خانواده خود مخصوصاً جوانان داشته باشند.

 

از علائم این آلودگی ها می توان به عادی شدن روابط زنان و مردان، پوشیدن ساپورت های تنگ و بدن نما، به تن کردن تی‌شرت هایی با علائم شیطان پرستی، بدحجابی دختران، چشم چرانی پسران، رابطه نامشروع، دوستی زنان همسردار با پسران و دوستی مردان متأهل با زنان و دختران، انتشار تصاویر شخصی دختران در محیط های مجازی، عادی شدن نوشیدن مشروبات الکلی درجشن ها، نشر کتاب های ضد اخلاقی و ضد دینی، ساخت و تکثیر فیلم های مستهجن، ترویج افراطی گری و مذاهب دروغین و ... اشاره نمود.

ناخدای انقلاب : عزیزان من! فرهنگ از اقتصاد هم مهم‌تر است. چرا؟ چون فرهنگ به معنای هوایی است که ما تنفس می‌کنیم. شما ناچار هوا را تنفس می‌کنید. چه بخواهید چه نخواهید؛ اگر این هوا تمیز باشد، آثاری دارد در بدن شما. اگر این هوا کثیف باشد آثار دیگری دارد. فرهنگ یک کشور مثل هواست. اگر درست باشد آثاری دارد.



تاريخ : پنجشنبه 8 آبان1393 | 9:31 | نویسنده : محمدرضا |

آب را گل نکنید

 

 

آب را گل نكنيد . . . شايد از دور علمدار حسين ، مشك طفلان بر دوش ،

زخم و خون بر اندام ،‌ مي رسد تا كه از اين آب روان ، پر كند مشك تهي ،

ببرد جرعه آبي برساند به حرم ، تا علي اصغر بي شير رباب ، نفسش تازه

شود و بخوابد آرام .. .


آب را گل نكنيد . . . كه عزيزان حسين ، همگي خيره به راهند كه ساقي

آيد ، و به انگشت كرم،‌ گره كور عطش بگشايد . . .


آب را گل نكنيد . . . ‌كه در اين نزديكي،‌عابدي تشنه لب و بيمار است، در

تب و گريه اسير . . .


آب را گل نكنيد . . . كه بود مهريه مادرشان ، نه همين آب كه هر جاي دگر،

رود و نهري جاريست ، مهر زهراي بتول است ، از اين است كه من

ميگويم،‌آب را گل نكنيد ، آب را گل نكنيد . . .

 


صلي الله عليك يا مظلوم يا اباعبدالله الحسين (ع)



تاريخ : پنجشنبه 8 آبان1393 | 9:18 | نویسنده : محمدرضا |

نکندبشنود...

آهسته گویمت

نکند بشنود رباب...

از عمر اصغرش...

فقط ، چند روز مانده است...



تاريخ : پنجشنبه 8 آبان1393 | 8:28 | نویسنده : محمدرضا |

حسین جان...

حسین جان....

آقـــــــــا....

اشک در بساطم نیست....

عرق شرم قبول میکنی؟؟؟



تاريخ : دوشنبه 5 آبان1393 | 12:22 | نویسنده : محمدرضا |

محــــــــــــــــــــــــــــــرم

سلام آقا جان..ممنون که اجازه دادی ماه عاشقی رو ببینم دوباره..

از همه التماس دعا دارم.



تاريخ : دوشنبه 5 آبان1393 | 12:21 | نویسنده : محمدرضا |

برگشت دوباره

میگم هنوزم کسی میاد اینجا که من برگردم دوباره؟

حالا یا میاد یا نمیاد

یکم ازین مدتی که نبودم میخام بگم و بعد اگه بتونم بازم مث قبل پست بذارم اینجا...

 

خب راستش توی این مدت که نبودم یجورایی کبریت گرفته بودم زیر هستیم و داشتم

خودمو به آتیش میکشوندم ولی اینکاره هم نبودم خسته شدم...

الانم دارم تاوان میدم...

تاوانش شده اینکه اعصاب ندارم..حواسپرت شدم..آرامش ندارم...اطرافیانم یا نیستن

و یا اگرم هستن مث قبل نیستن چون من اونی نیستم که قبلا بودم.

روزای سخت و شبای تاریکی رو گذروندم دلم یه تصفیه جدی میخواد..یه تغییر..

میگم چیز زیادی تا محرم نمونده نمیدونم با دل سیاه هم راه میدن توی محرم یا نه

ولی اگه راه بدن و سیاهیشو پاک کنن محشر میشه...

ازشما دوستای قدیمی دعا میخوام و از خدا اول بخشش و دوم کمک..یا حق

                                                                                                  

                                                                                           اهل دل



تاريخ : شنبه 19 مهر1393 | 17:32 | نویسنده : محمدرضا |

آدم تو زندگیش به یه جاهایی میرسه که دیگه کم میاره به یه جاهایی میرسه که دیگه نمیفهمه

چرا داره نفس میکشه.

خدا نصیب هیچکدومتون نکنه...



تاريخ : جمعه 4 مهر1393 | 21:5 | نویسنده : محمدرضا |

تا وقتی ...



تاريخ : چهارشنبه 26 شهریور1393 | 19:6 | نویسنده : حسین |

ﺯﻧﺪﮔﯽ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ،ﻣﺜﻞ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﯾﮏ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ،ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻗﺸﻨﮓ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﯾﺎﯾﺴﺖ،ﻣﺜﻞ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﻧﺎﺯ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ،ﻣﺜﻞ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﮏ ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﻧﺎﺯ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎﺳﺖ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﺮﺧﺶ ﺍﯾﻦ ﻋﻘﺮﺑﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍﺯ ﺩﻝ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﯿﻨﻪ ﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺍﺳﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺜﻞ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﺍﺳﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺏ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺍﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ ..
ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ



تاريخ : چهارشنبه 26 شهریور1393 | 19:3 | نویسنده : حسین |

ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻫـﺴــﺘﻢ ﺳﻬـــﺮﺍﺏ

ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻫـﺴــﺘﻢ ﺳﻬـــﺮﺍﺏ ﺗﻮ ﮐـﻪ ﮔـﻔﺘﯽ "ﮔـﻞ ﺷـﺒﺪﺭ ﭼـﻪ ﮐـﻢ ﺍﺯ ﻻﻟﻪ ﯼ ﻗـﺮﻣـﺰ ﺩﺍﺭﺩ؟"

ﺭﺍﺳـﺖ ﻣﯽ ﮔــﻮﯾﯽ ﺗـﻮ ﭼـﻪ ﺗﻔــﺎﻭﺕ ﺩﺍﺭﺩ ﻗـﻔـﺲ ﺗﻨﮓ ﺩﻟـــﻢ ، ﺧـــﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﮐـــﺲ ﺑﺎﺷـﺪ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻗــــﻮﻝ ﺗـﻮ ﭘـﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﮐـــــﺲ ﻭ ﮐـــﺮﮐـــﺲ ﺑﺎﺷــــﺪ ؟ ﻣـــﻦ ﻧـﻪ ﺗﻨﻬــــﺎ ﭼــﺸــﻤــﻢ ، ﻭﺍﮊﻩ ﺭﺍ ﻫـــﻢ ﺷـﺴــــــﺘﻢ ﻓﮑــــــﺮ ﺭﺍ ، ﺧـــﺎﻃــــﺮﻩ ﺭﺍ ﺧــــﻮﺍﺏ ﯾﮏ ﭘﻨﺠـــــﺮﻩ ﺭﺍ ، ﺯﯾـﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑــﺮﺩﻡ ﭼﺘﺮﻫــــﺎ ﺭﺍ ﺑﺴــﺘﻢ ، ﻣــﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬـــﺮ ﭘﯿـﻮﺳــﺘﻢ ﻣــــﻦ ﻧﻮﺷـــﺘﻢ ﻫــﻤــــــﻪ ﯼ ﺣــــــﺮﻑ ﺩﻟـﻢ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔــﻔـﺘﻢ ﮐــﻪ ﻫــﻮﺍ ، ﻋـﺸــﻖ ، ﺯﻣـﯿﻦ ﻣـﺎﻝ ﻣـﻦ ﺍﺳﺖ ﻭﻟـــﯽ ﺍﻓـﺴــــــﻮﺱ ﻧـﺸـــــﺪ ... ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣــﻦ ﻧـﻪ ﻋــﺎﺷـﻖ ﺩﯾﺪﻡ ﻧـﻪ ﮐـﻪ ﺣــﺘﯽ ﯾﮏ ﺩﻭﺳــــﺖ ! " ﺯﯾـــﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣــــﻦ ﻓـﻘـﻂ ﺧــﯿـﺲ ﺷــــﺪﻡ " ﺑﺎﺯ ﻫـﻢ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ " ﭼـﺸـﻢ ﻫـﺎﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷـﺴـﺖ ؟ ﺟـﻮﺭ ﺩﯾﮕـﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪ



تاريخ : چهارشنبه 26 شهریور1393 | 18:52 | نویسنده : حسین |

پیری میگفت:

 



تاريخ : جمعه 7 شهریور1393 | 18:39 | نویسنده : حسین |

بیهوده...

بیهوده ورق میخورند تقویم های جهان ؛

روزهای من همه یک روزند...

شنبه هایی که فقط...

پیشوندشان عوض میشود...!



تاريخ : چهارشنبه 5 شهریور1393 | 11:10 | نویسنده : محمدرضا |

غرور شکسته...

 

دیگر نگاه به پشت سرم هم نمی کنم

 

با یک غرور شکسته ولی مرد می روم ....



تاريخ : یکشنبه 2 شهریور1393 | 18:42 | نویسنده : محمدرضا |

همیشه

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست ......

خیلی ها میروند تا ثابت کنند که تا ابد عاشقند



تاريخ : یکشنبه 2 شهریور1393 | 18:36 | نویسنده : محمدرضا |

جالبه

99669999996669999996699666699666999966699666699

99699999999699999999699666699669966996699666699

99669999999999999996699666699699666699699666699

99666699999999999966666999966699666699699666699

99666666999999996666666699666699666699699666699

99666666669999666666666699666669966996699666699

99666666666996666666666699666666999966669999996

1) دکمه ctrl+fفشار بدین

2)توش عدد 9 رو بنویسید

3)بعد رو دکمهhighlight all کلیک کنید

تقدیم به همه ی دوستایی که اومدن وبلاگم



تاريخ : یکشنبه 2 شهریور1393 | 9:38 | نویسنده : محمدرضا |

این روزها

ایـن روزهــا....
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا...
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
او...
از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
و مـــن...
از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم...



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد1393 | 10:9 | نویسنده : محمدرضا |

مهربان شهرم

مهربان شهرم ، اینهمه داغی برای دلت چیست...؟ داغ از دست دادن فرزندانت

در آن زلزله خوفناک کم نبود؟ داغی آفتاب ظهر کویرت بس نبود؟ این داغ تازه دیگر

جگر سوزت کرد...!

شهر من ، رویای شیرین کودکی ام از چه میسوزی...؟

من به یاد دارم عطر بهار نارنجت مست میکرد هر رهگذر و هر عابری را...

پس چرا بوی خون ومرگ میدهی؟؟؟

من به یاد دارم صدای آب بازی و خنده های کودکانت در آبراه های

باغی که همیشه گلشن بود،پس چرا صدای زجه میدهی...؟

من به یاد دارم آسمان زیبای شب کویرت ستاره باران بود ، پس چرا

روز روشنت اینگونه سیه پوشی؟

شهر من این تب داغت از چیست؟ از چه اینگونه میسوزی؟

می خواهم در آغوشت بگیرم و اینبار من برایت لالایی بخوانم و اگر بدانم

این داغ دلت تنها اندکی سرد

 می شود به اندازه ی تمام ابرهای دنیا اشک میریزم...!

شهرمن...عشق من...از چه اینگونه سوختی آخر...؟



تاريخ : جمعه 24 مرداد1393 | 9:33 | نویسنده : محمدرضا |

غفلت

 

غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد

       از شما دور شدن زار شدن هم دارد

                هر که از چشم بیفتاد محلش ندهند

                       عبد آلوده شدن ، خوار شدن هم دارد

                              عیب از ماست که هر روز نمیبینمت!

                                     چشم بیمار شده ، تار شدن هم دارد!



تاريخ : جمعه 24 مرداد1393 | 8:51 | نویسنده : محمدرضا |

شده؟

شده تا بحال دلتون بخواد بدونید اگه بمیرید چی میشه؟



تاريخ : پنجشنبه 23 مرداد1393 | 18:31 | نویسنده : محمدرضا |

سلام

سلام

یادش بخیر یه روزایی چه درد دلایی که توی این وب میومدم مینوشتم

به قول احسان خواجه امیری

نمی خواست نیمه ی ما مال ما شه

                                         فقط خواست نیممونو دیده باشیم



تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد1393 | 18:53 | نویسنده : محمدرضا |

امان از روزهای رفته

 

روزهای رفته
 
به چوب کبریت های سوخته می مانند
 
جمع آوری شده در قوطی خویش
 
هر کاری می خواهی بکن
 
آن ها دوباره روشن نمی شوند
 
و روزی سیاهی آن ها  دستت را آلوده می کند
 
روزهای چوبی ات را  باید از همان آغاز
 
بیهوده نمی سوزاندی ...


تاريخ : جمعه 10 مرداد1393 | 19:7 | نویسنده : محمدرضا |

حموم رفتن بچه های دهه شصت و پنجاه

ﺣﻤﻮﻡ ﺭﻓﺘﻦ کودکان ﺩهه ی پنجاه و شصت...!!


ﺍﻭﻟﺶ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺁﺏ ﺳﺮﺩﺵ
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﮔﺮﻣﺶ؛ ﻳﻬﻮ ﺁﺏ ﻣﻴﺸﺪ ٢٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺯﻳﺮ ﺻﻔﺮ، ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﻫﻢ ٦٠ﺩﺭﺟﻪ ﺑﺎﻻ ﺻﻔﺮ...؛
ﺑﻌﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﺮﺍﻣﻲ ﺑﺎ ﺷﺎﻣﭙﻮﻱ ﭘﺎﻭﻩ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻴﻮﻓﺘﺎﺩ
ﺭﻭ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﻱ
ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﻱ ﻣﻐﺰﻣﻮﻥ 3 سانت ،ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﻴﺸﺪ.
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺟﻴﻎ ﻭ ﺩﺍﺩ
ﻣﻴﺰﺩﻳﻢ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ؛
ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ ﻛﻴﺴﻪ ﺳﻔﺖ ﻭﺿﺨﻴﻢ ﺑﺎ
ﺭﻭﺷﻮﺭ ﻣﻴﻔﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺟﻮﻧﻤﻮﻥ
ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪﻩ ﺩﻭ ﻻﻳﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺳﺘﻤﻮﻥ ﻛﻨﺪﻩ ﻣﻴﺸﺪ
ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩ
ﭼﺮﻛﻪ، ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻴﺪﺍﺩ.
ﺑﻤﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻄﺎ ﻳﻪ ﻛﺘﻜﻲ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻳﻢ.
ﻭﻗﺘﻲ ﺣﻤﻮﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ، ﻛﻠﻲ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﻤﻮﻥ
ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ، ﻳﻪ ﻳﻘﻪ ﺍﺳﻜﻲ ﻫﻢ ﺭﻭﺵ
ﺑﻌﺪﺵ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﺧﻮﺍﺑﻤﻮﻥ ﻣﻴﺒﺮﺩ،
ﻫﻤﻪ ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ: ﺁﺧیییییی،نیگاش کن ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ه ه ه...



تاريخ : پنجشنبه 9 مرداد1393 | 18:15 | نویسنده : محمدرضا |

گاهی...

گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی
دوستش بداری
وَ برایش چای بریزی
گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام،
می‌آیی قدم بزنیم؟

گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد یکی را ببینی
شب بروی خانه بنشینی
فکر کنی
وَ کمی هم بنویسی

گاهی وقت‌ها...
آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را
ندارد!


تاريخ : سه شنبه 7 مرداد1393 | 19:34 | نویسنده : محمدرضا |

عیدتون مبارک

 

سلام به همه دوستان عزیز که با نیومدن به وبلاگم بیشترشون دیگه نمیان

نمیدونم تبریک بگم عید رو یا غصه بخورم که ماه رمضون رفت و چیزی عوض نشد

حکایت رفتن ماه رمضون و اومدن عید فطر برای خانوما مث اینه که مادرشوهرشون

از طبقه چهارم بیافته رو سقف ماشین آخرین سیستمت!

نمیدونی باید از خوشحالی بخندی یا از ناراحتی زار بزنی.

ولی به هر حال عیدتون مبارک



تاريخ : سه شنبه 7 مرداد1393 | 9:53 | نویسنده : محمدرضا |

شرمنده بابت تاخیرم

روزگار بر وفق مراد نیست واسه همین کم میام اما.... یکم بخندین

*

*

*

چند روز پیش تو تاکسی نشسته بودم یه دختره هم بعد از من سوار شد

راننده بهش گفت : ببخشید خانوم کجا میرین ؟؟

دختره هم با ذوق گفت :

میرم گوشی جدید بخرم !

:|

*

*

*

پس از سال ها یه دوست دختر پیدا کردیم

چند شب پیش اس ام اس داد چی پوشیدی عزیزم ؟؟

.

.

.

.

منم اس ام اس دادم شلوار کردی قهوه ای با رکابی آبی راه راه  :|

هیچی دیگه از اون شب به بعد خبری ازش نیس ...

جواب اس ام اس هم نمیده بیشعور :|

انگار بابای پدرسگش تو خونه با کت و شلوار میگرده :|

*

*

*

بابابزرگم هر وقت می خواد بره خرید با قرآن میره!!!

هرچی میخواد بخره به فروشنده میگه:دست بذار رو قرآن بگو چند خریدی

*

*

*

مردم نظرات وبلاگشونو که باز میکنن

میبینن واسشون نظر گذاشتن که: 

+ وای عزیزم قشنگ بود مطلبت بووووسسس

+ عالی بود پستت عشخم :*

حالا نظرهایی که واسه من میاد :

اینو به ده نفر بفرست وگرنه تا 10 دقیقه دیگه میری جهنم

*

*

*

عاغا یه بارم دم درِ یه خونه ای رسیدیم بلند بلند با ذوق گفتم وای مامان بیا ببین بوی بابابزرگ میاد اینجا!......

گف آبرویزی نکن پدسّگ بوی تریاکه!

:)))))



تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد1393 | 18:45 | نویسنده : محمدرضا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.