اهل دل

اینجا عشق هنوز نفس میکشد

اهل دل

محمدرضا
اهل دل اینجا عشق هنوز نفس میکشد

پست ثابت



من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم؛

زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند ...









تاريخ : شنبه 12 اسفند1391 | 10:3 | نویسنده : محمدرضا |

شاعر زیرک

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاد با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش اعتراف زور زوری ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با خودکار آبی
نوشته شوی با خط کتابی

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه یا کتک عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خودکار قرمز نیست این جا



تاريخ : چهارشنبه 26 آذر1393 | 18:42 | نویسنده : محمدرضا |

باهم بودن

در حیرتم از خلقت اب
اگر با درخت همنشین شود ان را شکوفا میکند


اگر با اتش تماس بگیرد انرا خاموش میکند


اگر با ناپاکی ها برخورد کند انرا تمیز میکند


اگر با ارد هم اغوش شود انرا اماده طبخ میکند


اگر با خورشید متفق شود رنگین کمان ایجاد میشود


ولی اگر تنها بماند رفته رفته گند اب میگردد


دل ما نیز بسان اب است وقتی با دیگران است زنده و تاثیر پذیر است


و در تنهایی مرده وگرفته است


پس بیاییم با،باهم بودن دلهایمان را زنده و سرحال نگهداریم



تاريخ : چهارشنبه 26 آذر1393 | 18:42 | نویسنده : محمدرضا |

دل بسپار

دل بــســـپــار...

به آتشی که نمى سوزاند
" ابراهیم " را

و دریایى که غرق نمی کند
" موسى " را

نهنگی که نمیخورد
"یونس"را

کودکی که مادرش او را
به دست موجهاى " نیل " می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

آیا هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ،
" نمی توانند "
پس
به " تدبیرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او ”قدمی بردار : سکوت گورستان رامیشنوى؟
دنیا ارزش دل شکستن را ندارد ...
میرسد روزی ک هرگز در دسترس نخواهیم بود ...
خاک آنتن نمیدهد ک نمیدهد...!
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ
ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ
ﻋﻤﯿﻖ
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ
بودن را
ﺑﭽﺶ
ﺑﺒﯿﻦ
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ
ﻭﺑﺎﺗﮏ ﺗﮏ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ لبخند بزن.....



تاريخ : دوشنبه 24 آذر1393 | 10:51 | نویسنده : محمدرضا |

خوذتو بشکن

یه بنده خدایی حرف قشنگی می زد ...

می گفت :

میدونی چرا داخل حرم و مکان های متبرکه رو اینطوری آینه کاری می کنن ؟

خودتو تو آینه ها چجوری می بینی ؟

آره، خرد شده می بینی ...

یه من ِ شکسته شده ...

یه من ِ هزار تکه ...

واسه اینکه نگات کنن، باید اون منیت رو بشکنی و وارد شی ...

اونجا دیگه مقام و مدرک و پول و قیافه مهم نیست

و کسی واسه این چیزا تحویلت نمیگیره ...

مهم نیست که شاه باشی یا گدا ...

اونجا فقط تقوا و عشقت به خداست که مهمه !!



تاريخ : دوشنبه 24 آذر1393 | 10:50 | نویسنده : محمدرضا |

شعری ک ایت الله بهجت دراواخر عمرشان زمزمه میکردند....



با كدام آبرويی روز شمارش باشيم؟

عصرها منتظر صبح بهارش باشيم؟

سال ها منتظر سيصد و اندی مرد است

آنقدر مرد نبوديم كه يارش باشيم...

گيرم امروز به ما اذن ملاقاتی داد

مركبی نيست كه راهی ديارش باشيم

سال ها در پی كار دل ما افتاده

يادمان رفت كمی در پی كارش باشيم

ما چرا؟ خوبترين ها به فدای قدمش

حيف او نيست كه ما ميثم دارش باشيم؟

اگر آمد خبر رفتن ما را بدهيد

به گمانم كه بنا نيست كنارش باشيم...



تاريخ : شنبه 22 آذر1393 | 17:59 | نویسنده : محمدرضا |

اربعین حسینی تسلیت باد

چهل روز شکستن
چهل روز بریدن
چهل روز پی ناقه دویدن
چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن
چه بگویم؟

چهل روز اسارت
چهل روز جسارت
چهل روز غم و غربت و غارت
چهل روز پریشانی و حسرت
چهل روز مصیبت
چه بگویم؟

چهل روز نه صبری نه قراری
نه یک محرم و یاری
ز دیاری به دیاری
عجب ناقه سواری
فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب
چه بگویم؟

چهل روز تب و شیون و ناله
ز خاکستر و دشنام
ز هر بام حواله
و از شدت اندوه
و با خاطر مجروح
جگر گوشه‌ی تو کنج خرابه
همان آینه‌ی فاطمه
جا ماند سه ساله
چه بگویم؟

چهل روز فقط شیون و داغ و
غم و درد فراق و
فراق و ... فراق و ...
چه بگویم؟

بگویم، کدامین گله ها را؟
غم فاصله ها را؟
تب آبله ها را؟
و یا زخم گلوگیر ترین سلسله ها را؟
و یا طعنه‌ی بی رحم ترین هلهله ها را؟
و یا مرحمت دم به دم حرمله ها را؟

چه بگویم؟..

⇜السلام علیک یا اباعبدلله الحسین(ع)⇝



تاريخ : شنبه 22 آذر1393 | 10:57 | نویسنده : محمدرضا |

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.

صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.



تاريخ : پنجشنبه 20 آذر1393 | 17:44 | نویسنده : حسین |

تقدیم به عاشقا

دکتر نشست و گفت: که امروز بدتری!
پس از خدا بخواه که طاقت بیاوری
بابا نگاه کرد به بالا و خیس شد
مادر سپرد بغض خودش را به روسری
گفتند: " نا امید نشو! ما نمرده ایم
اینبار می بریم تو را جای بهتری"
حالم خرابتر شد و بغضم شکاف خورد
چرخید چشم خسته ی من سمت دیگری:
دیوار، قاب عکس... نسیمی وزید و بعد
افتاد روی گونه ی من ناگهان پری
خود را کنار عکس کشیدم کشان کشان
وا کردم از خیال خودم سویتان دری:
من بودم و سکوت و حرم- صحن انقلاب-
تو بودی و نبود به جز من کبوتری
لکنت گرفت قامت من بعد دیدنت
از هر طرف رسید شمیم معطری
ازمن عبور کردی و دردم زیاد شد
گفتم عزیز فاطمه من را نمی بری؟
گفتی بلند شو به تماشای هر چه هست...
دیدم کنار صحن نشسته ست مادری
فرمود: "در حریم منی یا علی بگو
برخیز تا به گوشه ی افلاک بنگری"
برخاستم ...دو پای خودم بود...در مطب
گرم قدم زدن شدم و سوی دیگری

تکرار سجده ی پدری بود و آنطرف
تکرار "یا امام رضا" های مادری
دکتر نشست و دست به پاهای من گذاشت
دکتر به عکس خیره شده و گفت: محشری!
برخاستم درون مطب روی پای خود
فریاد و مادر و پدرم کرد محشری
فریاد یا امام رضا جان مادری



تاريخ : پنجشنبه 20 آذر1393 | 8:34 | نویسنده : محمدرضا |

تقدیم به...

گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!



تاريخ : چهارشنبه 19 آذر1393 | 9:51 | نویسنده : محمدرضا |

کنترل خشم

ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ

ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ

ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ

ﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ


ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ


ﺍﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ
ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻭ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ
ﺣﺘﻤﻲ ﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﯿﺮﺩ
ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ
ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ
ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ .
ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ
ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪﺀ ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ
ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﻴﻔﻜﺮﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ
ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ
ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ...
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ
ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻴﻢ
ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎ؛
ﺍﺯﺁﺩﻣﻬﺎ؛
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎ؛
ﮔﻔﺘﺎﺭﻫﺎ؛
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﺩﻫﻴﻢ ﺑه ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ
ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ .
ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﻛسی ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ
ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﻭﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻛﻨﻲ .....
گاهی برو
گاهی بمان....

گاهی گریه کن
گاهی بخند...

گاهی قدم بزن
گاهی سکوت کن..

گاهی رها شو
گاهی ببخش
گاهی یاد بگیر.



تاريخ : چهارشنبه 19 آذر1393 | 9:49 | نویسنده : محمدرضا |

جمعه ای دیگر

چقدر جالبند واژه هاي وارونه: جنگ و گنج.. درمان و نامرد.. قه قه و هق هق..

اما درد همان درد است! یا صاحب الزمان، دلم دردي دارد كه درمانش فقط

آرامش وارونه میخواهد: "شمارا".



تاريخ : جمعه 30 آبان1393 | 17:30 | نویسنده : محمدرضا |

آرزوی یه هفته ی خوب

ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻏﻢ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﻧﻴﺴﺖ
ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻴﺴﺖ
ﺩﻟﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ
ﺭﻫﺎ ﺳﺎﺯﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻭﺗﺸﻮﻳﺶ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻨﺒﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ
ﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺭﻭﺣﻢ ،ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩ

ﻭ ﺍﺯ ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ، ﻗﺮﺍﺭﻱ ﺗﺎﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ
ﺗﺒﺴﻢ ﻫﺪﻳﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻨﺪ

ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ، ﻣﻦ ﻋﻬﺪ ﻣﻲ ﺑﻨﺪﻡ
ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺎﺷﻢ، ﻫﻤﺎﻥ ﺟﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺪﻳﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩ
ﻭ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺭﺍ ،ﺳﺨﺖ ﺁﺯﺭﺩﻧﺪ

ﻭ ﺩﺭ ﭼهاﺭﺷﻨﺒﻪ ﺍﻳﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﺯﻳﺒﺎ، ﻛﻪ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﻫﺎﻳﺶ ﺷﻜﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ

ﻭ ﺩﺭ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ، ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ

ﺑﺎ ﺭﺿﺎﻳﺖ، ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎ ﺳﺨﺎﻭﺕ ،ﻣﻬﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ
ﺑﺎ ﺳﻌﺎﺩﺕ، ﺑﻬﺮﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ
هفته تان بي نظير



تاريخ : جمعه 30 آبان1393 | 17:27 | نویسنده : محمدرضا |

لذت زندگی

مشکل ما در فهم زندگیست،لذت بردن را یادمان ندادند!

همیشه در انتظار به پایان رسیدن روزهایی هستیم که

بهترین روزهای زندگیمان را تشکیل می دهند:

مدرسه.. دانشگاه .. کار..

حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم بدون لذت بردن از مسیر!

غافل ازینکه زندگی همان لحظاتی بود که می خواستیم بگذرند..



تاريخ : شنبه 17 آبان1393 | 9:14 | نویسنده : محمدرضا |

ویژگی های شخصیتی شمر

امام حسین(ع) را چه کسی به شهادت رساند؟! فردی که ۱۶ بار پای پیاده به حج رفت!یکی از افراد مقابل ابا عبدالله الحسین علیه السلام، شمر بن ذی الجوشن است. از فرماندهان سپاه امام علی در جنگ صفین و جانباز امیر المومنین کسی که در میدان جنگ تا شهادت پیش رفت. این چنین کسی حالا در کربلا شمر می شود. با ورودش به کربلا همه چیز عوض می شود. شمر آدم کوچکی نیست اگر نیایش های شمر را برای شما بخوانند و به شما نگویند که این ها مال شمر است شما با آن ها گریه می کردید. حال می کردید، هیچ گاه گفته نمی شود که وقتی شمر دستش را به حلقه خانه خدا می زد چگونه با خدا زمزمه می کرد!
91785_388
فرض کنید الان از صحنه کربلا خارج شده اید، یک نفر به شما هم می بگوید همه چیز برای رفتن شما به خانه خدا آماده است. آیا شما حاضرید با پای پیاده به این سفر بروید؟ مطمئنا می گویید: نه! اما اگر به این سفر سه و چهار ماه که زخم خستگی، تشنگی و گرسنگی دارد. یک بار بروید بار دیگر به شما بگویند نمی روید. این آقایی که ما صحبتش را می کنیم (شمر) شانزده بار با پای پیاده به سفر حج رفته است. فکر نکنید شمر اهل نماز و روزه نبوده و یا از آن دسته آدم هایی بوده که عرق می خوردند، عربده می کشیدند؛ شمر و بسیاری دیگر که آن طرف ایستاده اند، آدم هایی هستند که پیشانی پینه بسته داشتند.
بسیاری از آن ها اهل تهجد بودند.تعدادی از این افراد با پیغمبر (ص) هم دیده شده اند. وقتی امام حسین به کربلا وارد شد بعضی از این افراد را صدا زد و فرمود: « مگر شما پیغمبر را ندیدید؟» الان این افرادی که پیغمبر را دیده بودند و رو به سوی قبله نماز می خواندند، رو در روی امام ایستاده اند. امروز من در کتاب تاریخ مسعودی می خواندم که در کربلا هر روز ۲۰۰۰۰ نفر در فرات غسل می کردند. غسل قربه الی الله که حسین را بکشند و می گفتند: غسل می کنیم تا ثوابش بیشتر باشد.در ظهر عاشورا وقتی ابا عبدالله علیه السلام برای نماز خواندن، اذان می گفتند فکر نکنید در آن طرف کسی نماز نمی خواند. آن ها هم نماز می خواندند! برخی از این افراد به ابا عبدالله علیه السلام می گویند که نماز شما قبول نیست! و حبیب به آن ها می گوید: « نماز شما قبول است؟! » درگیری می شود .حبیب به شهادت می رسد. حضرت حبیب پیش از نماز ظهر ابا عبدالله به شهادت رسیدند. چه خصوصیاتی باعث شکل گیری شخصیت های منفی می شود؟ما در کربلا به کلاس شمر شناسی نیاز داریم. یک کلاس به عنوان تحلیل شخصیت شمر. شمری که شانزده بار به مکه رفته، جانباز امیر المومنین بود، کسی که در کنار مولا زخمی شده بود، چه شد که فرمانده جنگ حضرت علی علیه السلام به این جا رسید؟ این مسئله نیاز به تحلیل و بررسی دارد.
این هشدار و اندازی برای امروز و فردای ما. شمر با سه ویژگی، شمر شد۱٫ اولین خصوصیت شمر این بود که می گفت: شکم از همه چیز برای من مهم تر است. مهم بود که غذای خوب بخورد و برای دست یافتن به این غذا دست به هر کاری می زد.آیا غذا برای شما اولین مسئله زندگی است؟ در خانواده های ما وقتی که شام را خوردند به فکر ناهار فردا هستند.دعوای شکم دعوای مسخره ای است که همه ی ما با آن درگیر هستیم. فکرش را بکنید اختلاف همه غذاها ی عالم خیلی کم است. خدا حفظ کند آقای جوادی آملی را می گفتد:
« فرق تمام غذاها بیست سانتی متر است. یعنی از نوک زبان تا ته زبان.» وقتی از این فاصله گذشت دیگر باهم فرقی ندارند. می خواهد چلو کباب و پیتزا باشد یا نان و ماست. همه ی دعواها بر سر همین بیست سانتی متر است. شمر نتوانست دعوای بیست سانتی متری را برای خود حل کند.حضرت علی علیه السلام یک بار اراده کرد جگر بخورد گفت هفته بعد، هفته بعد، هفته بعد افتاد ماه بعد، یک سال این خوردن جگر را به تأ خیر انداخت. بعد از یک سال جگر تهیه کرد. دود جگر کباب کرده از دیوار خانه بیرون رفت. در زدند کسی گفت: خوش به حال شما که بوی این غذا از خانه تان بلند است من چند ماهی است از این غذا نخورده ام، حضرت فرمودند: « این غذا را به او بدهید » دوستی می گفت: مولا علی مسئله ی شکم را برای خود حل کرده بود و می توانست از غذایش بگذرد و به قول سعدی:تنور شکم دم به دم تافتن مصیبت بود روز نایافتناما شمر نتوانست مسئله غذا را برای خود حل کند. شمر عبدالبطن یعنی اسیر و بنده ی شکم بود و این اسارت او را بیچاره کرد.یک روز بهلول از راهی می گذشت. هارون او را صدا زد و گفت: ما را نصیحتی نمی کنی؟ می خواست او را دست بیندازد بهلول گفت: حوصله نصیحت ندارم. اما می توانم سوالی از تو بپرسم؟ گفت: بفرما. بهلول گفت: اگر می خواستی غذا بخوری و غذا را در دهانت گذاشتی و هر کاری کردی غذا پایین نرفت چه کار می کنی؟ حاضری چقدر از ثروتت را بدهی؟ هارون کمی فکر کرد و گفت: نیمی از ثروتم را می دهم. بهلول گفت: حالا سوالم را طوری دیگر مطرح می کنم. اگر غذا پایین رفت ولی هر کاری کردی نتوانستی آن را دفع کنی چه می کنی؟ گفت معلوم است می میرم.نصف ثروتم را می دهم تا رهایی پیدا کنم. بهلول گفت: می بینی همه دعوا سر یک روده و یک فرو دادن و پس دادن است است، توجه به همین ریزه کاری ها ما را از گناه و عصیان باز می دارد.
از امام پرسیدند: تقوا چیست؟ فرمود: وقتی در بیابان راه می روی سعی می کنی خارهای ریز در پایت نرود یا خارهای درشت؟ اگر عاقل باشید هر دو. تقوا این است یعنی نه مرتکب گناه کوچک شوی و نه بزرگ. چرا که گناهان ریز، زمینه ارتکاب گناهان بزرگ است.۲٫ نکته ی دوم که در شخصیت شمر بود این بود که چشم دیدن پیشرفت هیچ کس را نداشت و به خاطر همین مسئله است که به کربلا آمد.شمر نزد عبید الله بن زیاد نشسته بود که نامه ایی از عمر بن سعد به عبیدالله رسید. عمربن سعد نوشته بود: ای امیر من با حسین مذاکره کردم. حسین دو پیشنهاد دارد : ۱- به مکه و مدینه برگردد. ۲- اگر اجازه بدهی به هر سرزمینی بخواهد برود.عمر بن سعد نمی خواست جنگی صورت بگیرد و در آغاز دوست نداشت امام حسین کشته شود. اما در ادامه برای جنایت آماده شد.عبید الله می گفت: بد نیست اگر این طوری شود مسائل ما حل می شود. همان جا شمر محکم به پهلوی عبیدالله زد و گفت: الان فرصت بسیار خوبی است و حسین در چنگ توست. عمر بن سعد دارد سازش می کند در حالی که حسین در هفتاد کیلو متری ما اردو زده است و به راحتی می توانیم او را در پنجه خود بگیریم. اگر برگردد در مکه و مدینه قدرتی برهم می زند و دیگر هیچ کس نمی تواند با او درگیر شود. ابن زیاد گفت: خوب گفتی.
الان چنگال هایمان در گلویش فرو رفته. خودت بلند شو و برو. گفت: من می روم اما اگر عمربن سعد نپذیرفت که من بجنگم، گردنش را بزنم و سرش را برای شما بفرستم؟ و خود فرمانده لشگر شوم؟ ابن زیاد گفت: این کار را بکن.شمر آدمی است که مدام از این و آن می گوید. او یک روح شقاوت پیشه دارد. خداوند در سوره حجرات به این مسئله اشاره کرده است که اگر فاسقی نزد شما آمد و خبری پیش شما آورد، زود تأییدش نکنید و هیچ گاه از خبر چینی دیگران لذت نبرید. مثلا فردی نزد ما می آید و خبری را به ما می گوید ما می گوییم راست می گویی؟ این کار باعث تشویق طرف مقابل می شود و این عامل باب غیبت را می گشاید.
 
٫3 قرآن مجازات بد کاران را مشخص کرده ولی بد ترین مجازات ها متوجه کسانی است که زخم بر جان دیگران می زنند. حفره در روح ها ایجاد می کنند. سرزنش می کنند و می شکنند.
و این خصوصیت متأسفانه در دنیا به اندازه ی ایران نیست. من کشور های دیگر را هم دیده ام اما هیچ کشوری لطیفه ساز تر از ایران نیست. هر چیزی را بهانه ی دست انداختن می کنند.در کربلا شمر بارها دست انداخت و حرف های آزار دهنده ای به ابا عبدالله علیه السلام زد.این سه خصوصیت از جانباز امیر المومنین علی علیه السلام شمر را ساخت، شمری که در کربلا با قساوت کامل بر سینه پسر پیغمبر نشست و با بی رحمی تمام دوازده ضربه از پشت بر گردن ابا عبدالله علیه السلام وارد کرد و بعد هم سرخون چکان حسین علیه السلام را دست گرفت و از قتلگاه بیرون آمد.


تاريخ : پنجشنبه 8 آبان1393 | 9:46 | نویسنده : محمدرضا |

حملات شیمیایی

متأسفانه با خبر شدیم دشمنان انقلاب اسلامی ایران پس از شکست های متوالی و ضربات کوبنده از سوی ملت دلیر ایران اقدام به بمباران شیمیایی شهر های ایران نموده اند.

حجم این بمباران های شیمیایی که باعث آلودگی شدید هوا و محیط زیست شده است در کلان شهر های ایران به دلیل وجود جمعیت زیاد بیشتر از سایر نقاط کشور بوده است.

بنا به آمار هایی که هر دقیقه به تعداد آن افزوده می شود تعداد زیادی از هموطنان عزیزمان با استشمام هوای آلوده مسموم شده اند و حال بسیاری از آنان وخیم گزارش شده است.

سازمان ملل و مجامع بین المللی مدعی حقوق بشر در کمال ناباوری تاکنون هیچ اعلام موضعی ننموده و این حملات ضد بشری را محکوم نکرده اند.

مسئولین از مردم درخواست نموده اند با حفظ اصول اولیه از مبتلا شدن به آلودگی ها جلوگیری نمایند و کنترل بیشتری بر روی افراد خانواده خود مخصوصاً جوانان داشته باشند.

 

از علائم این آلودگی ها می توان به عادی شدن روابط زنان و مردان، پوشیدن ساپورت های تنگ و بدن نما، به تن کردن تی‌شرت هایی با علائم شیطان پرستی، بدحجابی دختران، چشم چرانی پسران، رابطه نامشروع، دوستی زنان همسردار با پسران و دوستی مردان متأهل با زنان و دختران، انتشار تصاویر شخصی دختران در محیط های مجازی، عادی شدن نوشیدن مشروبات الکلی درجشن ها، نشر کتاب های ضد اخلاقی و ضد دینی، ساخت و تکثیر فیلم های مستهجن، ترویج افراطی گری و مذاهب دروغین و ... اشاره نمود.

ناخدای انقلاب : عزیزان من! فرهنگ از اقتصاد هم مهم‌تر است. چرا؟ چون فرهنگ به معنای هوایی است که ما تنفس می‌کنیم. شما ناچار هوا را تنفس می‌کنید. چه بخواهید چه نخواهید؛ اگر این هوا تمیز باشد، آثاری دارد در بدن شما. اگر این هوا کثیف باشد آثار دیگری دارد. فرهنگ یک کشور مثل هواست. اگر درست باشد آثاری دارد.



تاريخ : پنجشنبه 8 آبان1393 | 9:31 | نویسنده : محمدرضا |

آب را گل نکنید

 

 

آب را گل نكنيد . . . شايد از دور علمدار حسين ، مشك طفلان بر دوش ،

زخم و خون بر اندام ،‌ مي رسد تا كه از اين آب روان ، پر كند مشك تهي ،

ببرد جرعه آبي برساند به حرم ، تا علي اصغر بي شير رباب ، نفسش تازه

شود و بخوابد آرام .. .


آب را گل نكنيد . . . كه عزيزان حسين ، همگي خيره به راهند كه ساقي

آيد ، و به انگشت كرم،‌ گره كور عطش بگشايد . . .


آب را گل نكنيد . . . ‌كه در اين نزديكي،‌عابدي تشنه لب و بيمار است، در

تب و گريه اسير . . .


آب را گل نكنيد . . . كه بود مهريه مادرشان ، نه همين آب كه هر جاي دگر،

رود و نهري جاريست ، مهر زهراي بتول است ، از اين است كه من

ميگويم،‌آب را گل نكنيد ، آب را گل نكنيد . . .

 


صلي الله عليك يا مظلوم يا اباعبدالله الحسين (ع)



تاريخ : پنجشنبه 8 آبان1393 | 9:18 | نویسنده : محمدرضا |

نکندبشنود...

آهسته گویمت

نکند بشنود رباب...

از عمر اصغرش...

فقط ، چند روز مانده است...



تاريخ : پنجشنبه 8 آبان1393 | 8:28 | نویسنده : محمدرضا |

حسین جان...

حسین جان....

آقـــــــــا....

اشک در بساطم نیست....

عرق شرم قبول میکنی؟؟؟



تاريخ : دوشنبه 5 آبان1393 | 12:22 | نویسنده : محمدرضا |

محــــــــــــــــــــــــــــــرم

سلام آقا جان..ممنون که اجازه دادی ماه عاشقی رو ببینم دوباره..

از همه التماس دعا دارم.



تاريخ : دوشنبه 5 آبان1393 | 12:21 | نویسنده : محمدرضا |

برگشت دوباره

میگم هنوزم کسی میاد اینجا که من برگردم دوباره؟

حالا یا میاد یا نمیاد

یکم ازین مدتی که نبودم میخام بگم و بعد اگه بتونم بازم مث قبل پست بذارم اینجا...

 

خب راستش توی این مدت که نبودم یجورایی کبریت گرفته بودم زیر هستیم و داشتم

خودمو به آتیش میکشوندم ولی اینکاره هم نبودم خسته شدم...

الانم دارم تاوان میدم...

تاوانش شده اینکه اعصاب ندارم..حواسپرت شدم..آرامش ندارم...اطرافیانم یا نیستن

و یا اگرم هستن مث قبل نیستن چون من اونی نیستم که قبلا بودم.

روزای سخت و شبای تاریکی رو گذروندم دلم یه تصفیه جدی میخواد..یه تغییر..

میگم چیز زیادی تا محرم نمونده نمیدونم با دل سیاه هم راه میدن توی محرم یا نه

ولی اگه راه بدن و سیاهیشو پاک کنن محشر میشه...

ازشما دوستای قدیمی دعا میخوام و از خدا اول بخشش و دوم کمک..یا حق

                                                                                                  

                                                                                           اهل دل



تاريخ : شنبه 19 مهر1393 | 17:32 | نویسنده : محمدرضا |

آدم تو زندگیش به یه جاهایی میرسه که دیگه کم میاره به یه جاهایی میرسه که دیگه نمیفهمه

چرا داره نفس میکشه.

خدا نصیب هیچکدومتون نکنه...



تاريخ : جمعه 4 مهر1393 | 21:5 | نویسنده : محمدرضا |

تا وقتی ...



تاريخ : چهارشنبه 26 شهریور1393 | 19:6 | نویسنده : حسین |

ﺯﻧﺪﮔﯽ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ،ﻣﺜﻞ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﯾﮏ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ،ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻗﺸﻨﮓ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﯾﺎﯾﺴﺖ،ﻣﺜﻞ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﻧﺎﺯ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ،ﻣﺜﻞ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﮏ ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﻧﺎﺯ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎﺳﺖ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﺮﺧﺶ ﺍﯾﻦ ﻋﻘﺮﺑﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍﺯ ﺩﻝ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﯿﻨﻪ ﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺍﺳﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺜﻞ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﺍﺳﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺏ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺍﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ ..
ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ



تاريخ : چهارشنبه 26 شهریور1393 | 19:3 | نویسنده : حسین |

ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻫـﺴــﺘﻢ ﺳﻬـــﺮﺍﺏ

ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻫـﺴــﺘﻢ ﺳﻬـــﺮﺍﺏ ﺗﻮ ﮐـﻪ ﮔـﻔﺘﯽ "ﮔـﻞ ﺷـﺒﺪﺭ ﭼـﻪ ﮐـﻢ ﺍﺯ ﻻﻟﻪ ﯼ ﻗـﺮﻣـﺰ ﺩﺍﺭﺩ؟"

ﺭﺍﺳـﺖ ﻣﯽ ﮔــﻮﯾﯽ ﺗـﻮ ﭼـﻪ ﺗﻔــﺎﻭﺕ ﺩﺍﺭﺩ ﻗـﻔـﺲ ﺗﻨﮓ ﺩﻟـــﻢ ، ﺧـــﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﮐـــﺲ ﺑﺎﺷـﺪ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻗــــﻮﻝ ﺗـﻮ ﭘـﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﮐـــــﺲ ﻭ ﮐـــﺮﮐـــﺲ ﺑﺎﺷــــﺪ ؟ ﻣـــﻦ ﻧـﻪ ﺗﻨﻬــــﺎ ﭼــﺸــﻤــﻢ ، ﻭﺍﮊﻩ ﺭﺍ ﻫـــﻢ ﺷـﺴــــــﺘﻢ ﻓﮑــــــﺮ ﺭﺍ ، ﺧـــﺎﻃــــﺮﻩ ﺭﺍ ﺧــــﻮﺍﺏ ﯾﮏ ﭘﻨﺠـــــﺮﻩ ﺭﺍ ، ﺯﯾـﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑــﺮﺩﻡ ﭼﺘﺮﻫــــﺎ ﺭﺍ ﺑﺴــﺘﻢ ، ﻣــﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬـــﺮ ﭘﯿـﻮﺳــﺘﻢ ﻣــــﻦ ﻧﻮﺷـــﺘﻢ ﻫــﻤــــــﻪ ﯼ ﺣــــــﺮﻑ ﺩﻟـﻢ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔــﻔـﺘﻢ ﮐــﻪ ﻫــﻮﺍ ، ﻋـﺸــﻖ ، ﺯﻣـﯿﻦ ﻣـﺎﻝ ﻣـﻦ ﺍﺳﺖ ﻭﻟـــﯽ ﺍﻓـﺴــــــﻮﺱ ﻧـﺸـــــﺪ ... ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣــﻦ ﻧـﻪ ﻋــﺎﺷـﻖ ﺩﯾﺪﻡ ﻧـﻪ ﮐـﻪ ﺣــﺘﯽ ﯾﮏ ﺩﻭﺳــــﺖ ! " ﺯﯾـــﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣــــﻦ ﻓـﻘـﻂ ﺧــﯿـﺲ ﺷــــﺪﻡ " ﺑﺎﺯ ﻫـﻢ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ " ﭼـﺸـﻢ ﻫـﺎﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷـﺴـﺖ ؟ ﺟـﻮﺭ ﺩﯾﮕـﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪ



تاريخ : چهارشنبه 26 شهریور1393 | 18:52 | نویسنده : حسین |

پیری میگفت:

 



تاريخ : جمعه 7 شهریور1393 | 18:39 | نویسنده : حسین |

بیهوده...

بیهوده ورق میخورند تقویم های جهان ؛

روزهای من همه یک روزند...

شنبه هایی که فقط...

پیشوندشان عوض میشود...!



تاريخ : چهارشنبه 5 شهریور1393 | 11:10 | نویسنده : محمدرضا |

غرور شکسته...

 

دیگر نگاه به پشت سرم هم نمی کنم

 

با یک غرور شکسته ولی مرد می روم ....



تاريخ : یکشنبه 2 شهریور1393 | 18:42 | نویسنده : محمدرضا |

همیشه

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست ......

خیلی ها میروند تا ثابت کنند که تا ابد عاشقند



تاريخ : یکشنبه 2 شهریور1393 | 18:36 | نویسنده : محمدرضا |

جالبه

99669999996669999996699666699666999966699666699

99699999999699999999699666699669966996699666699

99669999999999999996699666699699666699699666699

99666699999999999966666999966699666699699666699

99666666999999996666666699666699666699699666699

99666666669999666666666699666669966996699666699

99666666666996666666666699666666999966669999996

1) دکمه ctrl+fفشار بدین

2)توش عدد 9 رو بنویسید

3)بعد رو دکمهhighlight all کلیک کنید

تقدیم به همه ی دوستایی که اومدن وبلاگم



تاريخ : یکشنبه 2 شهریور1393 | 9:38 | نویسنده : محمدرضا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.