من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم؛

زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند ...









تاريخ : شنبه 12 اسفند1391 | 10:3 | نویسنده : محمدرضا |

بیهوده ورق میخورند تقویم های جهان ؛

روزهای من همه یک روزند...

شنبه هایی که فقط...

پیشوندشان عوض میشود...!



تاريخ : چهارشنبه 5 شهریور1393 | 11:10 | نویسنده : محمدرضا |

 

دیگر نگاه به پشت سرم هم نمی کنم

 

با یک غرور شکسته ولی مرد می روم ....



تاريخ : یکشنبه 2 شهریور1393 | 18:42 | نویسنده : محمدرضا |
همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست ......

خیلی ها میروند تا ثابت کنند که تا ابد عاشقند



تاريخ : یکشنبه 2 شهریور1393 | 18:36 | نویسنده : محمدرضا |
99669999996669999996699666699666999966699666699

99699999999699999999699666699669966996699666699

99669999999999999996699666699699666699699666699

99666699999999999966666999966699666699699666699

99666666999999996666666699666699666699699666699

99666666669999666666666699666669966996699666699

99666666666996666666666699666666999966669999996

1) دکمه ctrl+fفشار بدین

2)توش عدد 9 رو بنویسید

3)بعد رو دکمهhighlight all کلیک کنید

تقدیم به همه ی دوستایی که اومدن وبلاگم



تاريخ : یکشنبه 2 شهریور1393 | 9:38 | نویسنده : محمدرضا |
ایـن روزهــا....
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا...
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
او...
از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
و مـــن...
از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم...



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد1393 | 10:9 | نویسنده : محمدرضا |
مهربان شهرم ، اینهمه داغی برای دلت چیست...؟ داغ از دست دادن فرزندانت

در آن زلزله خوفناک کم نبود؟ داغی آفتاب ظهر کویرت بس نبود؟ این داغ تازه دیگر

جگر سوزت کرد...!

شهر من ، رویای شیرین کودکی ام از چه میسوزی...؟

من به یاد دارم عطر بهار نارنجت مست میکرد هر رهگذر و هر عابری را...

پس چرا بوی خون ومرگ میدهی؟؟؟

من به یاد دارم صدای آب بازی و خنده های کودکانت در آبراه های

باغی که همیشه گلشن بود،پس چرا صدای زجه میدهی...؟

من به یاد دارم آسمان زیبای شب کویرت ستاره باران بود ، پس چرا

روز روشنت اینگونه سیه پوشی؟

شهر من این تب داغت از چیست؟ از چه اینگونه میسوزی؟

می خواهم در آغوشت بگیرم و اینبار من برایت لالایی بخوانم و اگر بدانم

این داغ دلت تنها اندکی سرد

 می شود به اندازه ی تمام ابرهای دنیا اشک میریزم...!

شهرمن...عشق من...از چه اینگونه سوختی آخر...؟



تاريخ : جمعه 24 مرداد1393 | 9:33 | نویسنده : محمدرضا |

 

غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد

       از شما دور شدن زار شدن هم دارد

                هر که از چشم بیفتاد محلش ندهند

                       عبد آلوده شدن ، خوار شدن هم دارد

                              عیب از ماست که هر روز نمیبینمت!

                                     چشم بیمار شده ، تار شدن هم دارد!



تاريخ : جمعه 24 مرداد1393 | 8:51 | نویسنده : محمدرضا |
شده تا بحال دلتون بخواد بدونید اگه بمیرید چی میشه؟



تاريخ : پنجشنبه 23 مرداد1393 | 18:31 | نویسنده : محمدرضا |
سلام

یادش بخیر یه روزایی چه درد دلایی که توی این وب میومدم مینوشتم

به قول احسان خواجه امیری

نمی خواست نیمه ی ما مال ما شه

                                         فقط خواست نیممونو دیده باشیم



تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد1393 | 18:53 | نویسنده : محمدرضا |

 

روزهای رفته
 
به چوب کبریت های سوخته می مانند
 
جمع آوری شده در قوطی خویش
 
هر کاری می خواهی بکن
 
آن ها دوباره روشن نمی شوند
 
و روزی سیاهی آن ها  دستت را آلوده می کند
 
روزهای چوبی ات را  باید از همان آغاز
 
بیهوده نمی سوزاندی ...


تاريخ : جمعه 10 مرداد1393 | 19:7 | نویسنده : محمدرضا |
ﺣﻤﻮﻡ ﺭﻓﺘﻦ کودکان ﺩهه ی پنجاه و شصت...!!


ﺍﻭﻟﺶ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺁﺏ ﺳﺮﺩﺵ
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﮔﺮﻣﺶ؛ ﻳﻬﻮ ﺁﺏ ﻣﻴﺸﺪ ٢٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺯﻳﺮ ﺻﻔﺮ، ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﻫﻢ ٦٠ﺩﺭﺟﻪ ﺑﺎﻻ ﺻﻔﺮ...؛
ﺑﻌﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﺮﺍﻣﻲ ﺑﺎ ﺷﺎﻣﭙﻮﻱ ﭘﺎﻭﻩ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻴﻮﻓﺘﺎﺩ
ﺭﻭ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﻱ
ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﻱ ﻣﻐﺰﻣﻮﻥ 3 سانت ،ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﻴﺸﺪ.
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺟﻴﻎ ﻭ ﺩﺍﺩ
ﻣﻴﺰﺩﻳﻢ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ؛
ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ ﻛﻴﺴﻪ ﺳﻔﺖ ﻭﺿﺨﻴﻢ ﺑﺎ
ﺭﻭﺷﻮﺭ ﻣﻴﻔﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺟﻮﻧﻤﻮﻥ
ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪﻩ ﺩﻭ ﻻﻳﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺳﺘﻤﻮﻥ ﻛﻨﺪﻩ ﻣﻴﺸﺪ
ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩ
ﭼﺮﻛﻪ، ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻴﺪﺍﺩ.
ﺑﻤﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻄﺎ ﻳﻪ ﻛﺘﻜﻲ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻳﻢ.
ﻭﻗﺘﻲ ﺣﻤﻮﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ، ﻛﻠﻲ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﻤﻮﻥ
ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ، ﻳﻪ ﻳﻘﻪ ﺍﺳﻜﻲ ﻫﻢ ﺭﻭﺵ
ﺑﻌﺪﺵ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﺧﻮﺍﺑﻤﻮﻥ ﻣﻴﺒﺮﺩ،
ﻫﻤﻪ ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ: ﺁﺧیییییی،نیگاش کن ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ه ه ه...



تاريخ : پنجشنبه 9 مرداد1393 | 18:15 | نویسنده : محمدرضا |
گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی
دوستش بداری
وَ برایش چای بریزی
گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام،
می‌آیی قدم بزنیم؟

گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد یکی را ببینی
شب بروی خانه بنشینی
فکر کنی
وَ کمی هم بنویسی

گاهی وقت‌ها...
آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را
ندارد!


تاريخ : سه شنبه 7 مرداد1393 | 19:34 | نویسنده : محمدرضا |

 

سلام به همه دوستان عزیز که با نیومدن به وبلاگم بیشترشون دیگه نمیان

نمیدونم تبریک بگم عید رو یا غصه بخورم که ماه رمضون رفت و چیزی عوض نشد

حکایت رفتن ماه رمضون و اومدن عید فطر برای خانوما مث اینه که مادرشوهرشون

از طبقه چهارم بیافته رو سقف ماشین آخرین سیستمت!

نمیدونی باید از خوشحالی بخندی یا از ناراحتی زار بزنی.

ولی به هر حال عیدتون مبارک



تاريخ : سه شنبه 7 مرداد1393 | 9:53 | نویسنده : محمدرضا |

روزگار بر وفق مراد نیست واسه همین کم میام اما.... یکم بخندین

*

*

*

چند روز پیش تو تاکسی نشسته بودم یه دختره هم بعد از من سوار شد

راننده بهش گفت : ببخشید خانوم کجا میرین ؟؟

دختره هم با ذوق گفت :

میرم گوشی جدید بخرم !

:|

*

*

*

پس از سال ها یه دوست دختر پیدا کردیم

چند شب پیش اس ام اس داد چی پوشیدی عزیزم ؟؟

.

.

.

.

منم اس ام اس دادم شلوار کردی قهوه ای با رکابی آبی راه راه  :|

هیچی دیگه از اون شب به بعد خبری ازش نیس ...

جواب اس ام اس هم نمیده بیشعور :|

انگار بابای پدرسگش تو خونه با کت و شلوار میگرده :|

*

*

*

بابابزرگم هر وقت می خواد بره خرید با قرآن میره!!!

هرچی میخواد بخره به فروشنده میگه:دست بذار رو قرآن بگو چند خریدی

*

*

*

مردم نظرات وبلاگشونو که باز میکنن

میبینن واسشون نظر گذاشتن که: 

+ وای عزیزم قشنگ بود مطلبت بووووسسس

+ عالی بود پستت عشخم :*

حالا نظرهایی که واسه من میاد :

اینو به ده نفر بفرست وگرنه تا 10 دقیقه دیگه میری جهنم

*

*

*

عاغا یه بارم دم درِ یه خونه ای رسیدیم بلند بلند با ذوق گفتم وای مامان بیا ببین بوی بابابزرگ میاد اینجا!......

گف آبرویزی نکن پدسّگ بوی تریاکه!

:)))))



تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد1393 | 18:45 | نویسنده : محمدرضا |

 

 

قرآن به

جز از وصف علي آيه ندارد
ايمان به جز ازعشق علي پايه ندارد
گفتم بروم سايه لطفش بنشينم
گفتا كه علي نور بود سايه ندارد .

شهادت مولای متقیان علی (ع) تسلیت باد



تاريخ : چهارشنبه 25 تیر1393 | 13:54 | نویسنده : محمدرضا |
اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح مرا با ماشینش از هتل برمی داشت

و به محل کار می برد. ماه سپتامبر بود و هوای سوئد در این ماه کمى سرد و گاهی هم برفى است.

در آن زمان، 2000 کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می آمدند. ما صبح ها زود به کارخانه می

رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورترى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما کلی

پیاده راه می پیمودیم تا وارد ساختمان محل کارمان شویم. روز اوّل، من چیزى نگفتم، همین طور روز

دوم و سوم. تا اینکه بالاخره روز چهارم به همکارم گفتم: "آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را

این قدر دور از در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟" او در جواب گفت:

"چون ما زود می رسیم و وقت براى پیاده رفتن داریم." بعد ادامه داد: " باید این جاهای نزدیک را براى

کسانى خالی بگذاریم که دیرتر می رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک تر به در ورودى دارند تا به

موقع به سرکارشان برسند."



تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 17:18 | نویسنده : محمدرضا |

دختری را میشناسم ک صورتی میپوشد! 

 لاک قرمزمیزند! 

 نازمی کند! 

 لوس هم میشود گاهی! 

وچوب حراج زده ب دخترانه هایش، 

من اما یاد گرفتم "همه" لایق دخترانه هایم نیستند! 

من یک دخترم با 

چاشنی"چادر" 

و 

نمک"حیــا" 

ومیدانم هنوز هم "بانمـک ها" پرطرفدارترن!!

**

**

**

 

فرقی نمی کند 

کجآ 


یــآ 


ک‍ِی! 


در هیــاهوی این شهر 


هرکجا و هروقت دچار واهمه شدی 


با "ایمانت" وضو بگیر 


زیــر لب 


نیت کن 


"حجآب می کنم قربة الی الله" 

 



 





تاريخ : سه شنبه 17 تیر1393 | 11:36 | نویسنده : محمدرضا |

قلمــــت را بردار

 

بنویس از همـــه خوبیها

 

زندگــــی، عشــــــق، امیــد

 

و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست

 

گل مریــــم، گــــل رز

 

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

 

از تمنــــــا بنویــــس

 

از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود

 

از غروبـــــی بنویس

 

که چو یاقوت و شقـــــایق سرخ است

 

بنــــویس از لبـــــخند

 

از نگاهـــــــی بنویـــــس

 

کـــــه پــــــر از عشــــــــق

 

به هر جای جهـــــــان می نگرد

 

قلمــــــت را بردار

 

روی کاغــــــذ بنویس

 

زندگی با همـــه تلخی ها

 

باز هــــم شیـــــرین اســـت...



تاريخ : سه شنبه 17 تیر1393 | 11:7 | نویسنده : محمدرضا |

ملکه انگلیس ب عروسش هشدارداده، حق نداردلباس های بدن نما،

پالتو ودامن کوتاه وجوراب های ساپورت ب تن کند! 

میدانید چرا؟ملکه انگلیس وخاندانش سلطنتی هستندو درشأن

وشخصیت این خانواده نیست ک مردان دیگربدن آنهارا 

دیده وتحریک شوند! 

*درشان تو هست بانوی ایرانی؟؟





تاريخ : یکشنبه 8 تیر1393 | 9:47 | نویسنده : محمدرضا |



تاريخ : شنبه 7 تیر1393 | 9:7 | نویسنده : محمدرضا |
سلام به همه دوستان گل درگیری امتحانات و کارای روزمره باعث شده نتونم بیام نت

تا6 تیر خدانگهدار همتون



تاريخ : یکشنبه 25 خرداد1393 | 18:49 | نویسنده : محمدرضا |

 ×ختم سوره ی فیل×

به نیت شکست گروه داعش که به سمت عراق درحرکت است.

  

یابن الحسن ...

زمانه بر سر جنگ است و خونریزی

کسی به جز تو به فریاد شیعه ها نرسد

دعا بکن گل نرگس که صدمه ای دیگر

به کاظمین و نجف یا به سامرا نرسد

هزار بمب به فرق سرم فرو آید

خراش ناخنی اما به کربلـا نرسد

 



تاريخ : شنبه 24 خرداد1393 | 17:20 | نویسنده : محمدرضا |

 

کسی نیامده جز او سر قرار خودش

نشسته غرق تماشای شیعیانِ خودش

چه انتظار عجیبیست این که شب تا صبح

کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش

اللّهمّ عجّل لولیک الفرج

از فکر گناه پاک بودن عشق است

از هجر تو سینه چاک بودن عشق است

آن لحظه که راه می روی آقاجان

زیر قدم تو خاک بودن عشق است

 

 

 

شاید بزرگترین گناهم این است که به انتظارش نشسته ام!

برای دیدنش باید بایستم ، راه بیافتم ، اینبار نه با پای دل ! 

بلکه با پای عمل چندمین سال است که در عین بودن ، کنارم نیستی؟

بیخیال حتی حساب این را هم نمیدانم!

آقایم تولدت مبارک...

 



تاريخ : جمعه 23 خرداد1393 | 10:14 | نویسنده : محمدرضا |
سلام به همه دوستان عزیز

این پست رو گذاشتم مخصوص مناظره و بحث شیعه و سنی چون نظرات پراکنده میشد

نمیشد دقیقا فهمید چی به چیه

از همه دوستان خواهشمندم بدون هیچگونه توهینی نظر خودشونو در جواب کامنتا بدن

درضمن نظری غیر موضوع بحث تایید نمیشه در این پست

و من الله توفیق



تاريخ : پنجشنبه 22 خرداد1393 | 8:36 | نویسنده : محمدرضا |
تاريخ : دوشنبه 19 خرداد1393 | 17:45 | نویسنده : محمدرضا |

 

دو حافظ حديث ابن ابى حاتم و بيهقى از دئلى نقل كرده اند كه زنى را آوردند پيش عمر بن خطاب كه شش ماه زائيده بود پس مصمم شد كه او را سنگسار كند. پس اين خبر بگوش على عليه السلام رسيد: پس فرمود: بر اين زن حدى نيست. پس عمر كسى را فرستاد خدمت آنحضرت و سئوال كرد چرا رجم و سنگسارنشود پس فرمود: خداوند تعالى فرمايد""و الوالدات يرضعن. اولادهن حولين كاملين"" مادرها بايد فرزندانشانرا دو سال كامل شير دهد: وفرمود:""و حمله فصاله ثلاثون شهرا

"" و حمل" آبستنى" او و شيرخوارى اوسى ماه است.

پس شش ماه دوره آبستنى و دو سال هم دوران شيرخواره گى پس اين سى ماه ميشود پس عمر او را رها ساخت.

و در تعبير و لفظ نيشابورى و حافظ گنجى است پس عمر او را تصديق نموده و گفت: لو لا على لهلك عمر. واگر على نبود هر آينه عمر هلاك شده بود. و در لفظ سبط ابن جوزى: پس عمر دست از آنزن برداشت و گفت""اللهم لا تبقنى لمعضله ليس لها ابن ابيطالب"" بار خدا مرا باقى نگذار در مشكله ايكه درآن پسر ابى طالب نباشد.

صورت ديگر

حافظ عبد الرزاق و عبد بن حميد و ابن المنذر باسنادشان از دئلى نقل كرده اند گويد: كه بعرض عمر رسانيدند زنى را كه شش ماه زائيده بود پس عمر خواست او را سنگسار كند پس خواهر او آمد نزد على بن ابيطالب عليه السلام و گفت كه عمر ميخواهد خواهر مرا سنگباران كند. پس شما را بخدا قسم ميدهم اگر براى او عذر و راهى ميدانيد مرا بان خبر دهيد پس على عليه السلام فرمود: بدرستيكه براى او عذريست. پس آنزن الله اكبرى گفت كه عمر و كسانيكه پيش او بودند شنيدند پس راهى بسوى عمر شد و گفت كه گمان ميكند كه براى خواهر من عذريست پس عمر فرستاد نزد على عليه السلام كه عذر آنزن چيست، فرمود: خداوند ميفرمايد:

""الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين"" مادرها بايدفرزندانشان را دو سال كامل شير دهند و گفت: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا. و حمل و دوره شيرخواره گى او سى ماه است و نيز گفت: و فصاله فى عامين و دوره شيرخواره گى او در دو سال است و حمل در اينجا شش ماه است پس عمر او را رها كرد گويد: سپس بما رسيد كه آن زن فرزند ديگرى هم شش ماه بدنيا آورد.

صورت سوم

حافظ عقيلى و حافظ ابن سمان از ابى حزم بن اسود نقل كرده اند كه عمر قصد كرد كه زنى را كه شش ماه زائيده بود سنگباران كند پس على عليه السلام باو فرمود: خداوند تعالى فرمايد: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا. و حمل و دوره شيرخواره گى او سى ماه است و گفت: " فصاله فى عامين " پس حمل شش ماه و فصال در دو سال پس عمر از سنگسار كردن او منصرف شد و گفت: " لو لا على لهلك عمر "، اگر على نبود هر آينه عمر هلاك شده بود.



تاريخ : دوشنبه 19 خرداد1393 | 17:42 | نویسنده : محمدرضا |

مجددا سلام به همه دوستان گلم بحث با دوست عزیز اهل تسنن باعث شد که مطلبی رو به همه مخاطبین وب یاد آور شم اونم اینکه دینتون رو بدون مطالعه دنبال نکنید اونم وقتی بزرگانی تلاشی بی وقفه کردن تا ما به راحتی به حقانیت مذهب و دینمون برسیم به هرکی دم از اسلام میزنه چه شیعه و چه سنی توصیه نه خواهش نه به همتون التماس میکنم کتاب الغدیر رو بخونین تا بدونین چرا شیعه هستین.

 

الغدیر نام کتابی‌ست به قلم علامه امینی در ۱۱ جلد به زبان عربی نوشته شده که در ۲۲ جلد به زبان فارسی ترجمه شده‌است. موضوع عمدهٔ کتاب واقعه غدیر خم به روایت اهل تسنن است.

نویسنده در این کتاب به ۱۱۰ تن از صحابه و ۸۴ نفر از تابعین پیامبر که حدیث غدیر را روایت کرده‌اند اشاره می‌کند. آنگاه ۳۶۰ تن از راویان حدیث غدیر از قرن دوم تا چهاردهم را بر می‌شمارد. در پایان هم اشعار شاعران مختلف را درباره این موضوع ذکر می‌کند.

نویسنده برای تدوین این کتاب وی در شبانه روز حدود ۱۷ ساعت مطالعه و کار می‌کرد و برای مطالعه کتبی که در دسترس نداشت رنج سفرهای گوناگونی به جان خرید و به کتابخانه‌های کشورهای شهرهای مختلف جهان اسلام از جمله حيدر‌‌آباد، دكن، عليگره، لكنهو، كانپور، جلالی (در هند) رامپور، فوعه، معرفه، قاهره (در مصر)، حلب، نبل و دمشق (در سوريه) مسافرت کرد. نویسنده درباره کتاب چنین گفته:

«من برای نوشتن الغدیر، ۱۰٬۰۰۰ کتاب را از بای بسم الله تا تای تمت خوانده‌ام و به ۱۰۰٬۰۰۰ کتاب مراجعه مکرر داشتم.»

 

ارادت علامه امینی به خاندان اهل بیت پیامبر اسلام، آنجایی عیان تر می شود که در توضیح اهدای کتاب خود می نویسد:

«براى اهداء اين كتاب خود كسى را سزاوارتر از صاحب اصلى آن نيافتم. پرچمدار ولايت. عظمى اميرالمومنين صلوات الله عليه. اى صاحب ولايت. اى آقاى امت. اى پدر امامان و پيشوايان "يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين". اين كتاب خود را بعنوان يك سرمايه ناچيز و نمودارى از دوستى بى شائبه خود به پيشگاه مقدس تو اهداء ميكنم با پذيرش آن بر من بزرگوارى فرما و مشمول عنايت و احسان بى كران خود قرار ده و بپاس اين خدمت بمن نيكى فرما همانا خداى نيكوكاران را دوست ميدارد.»



تاريخ : دوشنبه 19 خرداد1393 | 16:34 | نویسنده : محمدرضا |
توی این پست نظر اهل سنت در مورد واقعه غدیر رو آوردم دوستان بخونن



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 19 خرداد1393 | 15:40 | نویسنده : محمدرضا |

سلام دوستان اولا شرمنده که این روزا کم میام دوما این پست رو گذاشتم در درجه اول برای خوندن بچه سنی که توی کامنتا یکم بحث کرده بود درباره شیعه و سنی

سوما از همتون میخوام یه بار بخونین کامل که بدون دلیل حرفی نزنین

یا حق



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 19 خرداد1393 | 8:59 | نویسنده : محمدرضا |